خرید بک لینک
نمیدونید بعد از کرونا گرفتنم چه مصیبتایی داشتمچقدر بدنم ضعیف بودچقدر اذیت شدم و...بعد از خوب شدنمم بازم سرگیجه داشتم و دو ماه طول کشید تا روبراه شمبعد ی سری مشکلات برام پیش اومد و درگیر شدمالانم ی کاری رو شروع کردم که همه همه بهم میگن نمیتونی:dولی خب خیلی وقتا اینو گفتنم و ولی دیدن که تونستماما خب خیلیییییییییییی درگیرم دیگهخیلیییییی روزای سختیهو خیلیییی دارم تلاش میکنم واسه همین خیلی وقت برام نمیمونهاما شاید هرچندوقت یبار بیام بنویسم حالا یا از روزمرگیم یا برای خالی شدنم از ی سری احساساتببخشید اگه نمیتونم وبتونو چک کنم:(ایشالله یکم که روبراه شدم بیام و درست و حسابی وبگردی کنم که دلم کلی تنگ شد*_*و در آخر اینکه بوس بهتون+اینقدر این روزا از لحاظ روحی بهم ریخته ام که شاید یهو بیام از تاریک ترین بعد زندگیم بنویسمولی چون نمیخوام خیلی راجع بهش صحبت کنم کامنتای اون پستا رو میبندم=)

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 22:20

چرا ی جوری برخورد میکنن انگار گذشته ها تموم شده ودیگه مهم نیست؟پس چراهرشب صدای جیغ وگریه و التماس منِ 8 ساله میپیچه تو گوشم و قلبم هزارتیکه میشه؟چراهنوز که هنوزه تا کمربند میبینم حس میکنم جونم داره بالا میاد؟چرا تا اسم نیشگون میاد یاد ی دختر بچه میوفتم که تموم بدنش از نیشگونا کبود بود و تا دستت بهش میخورد دردش میومد؟چرا حتی نمیتونم اسمی از اون همه شکنجه روحی ببرم؟چراهرشب دارم برای اون دختر بچه مفلوک گریه میکنم؟پس چرا نمیتونم خوب شم؟خدایا جدی نرمال بود؟من زیادی دارم شلوغش میکنم؟خدایا تو که یادته بعد کتک خوردنام هیچکیو نداشتم ارومم کنه جمع میشدم ی گوشه و خودمو بغل میکردم و میگفتم تو بیا بغلم کن تا آروم شم:)بیا و بازم بغلم کن...این روزا وقتی ندارم برای افسردگی و بیشتر از همیشه افسردم از اون خاطرات...بیا و مثل اون روزا بشو تنها پناهم...

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 22:20

سلام بچه ها:))))اول از همه فکر کنم فقط باید بگم ببخشییید،ببخشید که اینقدر بی معرفت بودم...اما بعدش در توجیه خودم باید بگم که نمیدونید در این یک سال یا یک سال و نیمی که نبودم(حتی تایمشم از دستم در رفته

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 22:20

صفحه بندی